مرگی ناتمام برای مردی ناتمام!
از همان ابتدای خلقت حس جاودانگی انگار با گل آدم سرشته شد. اما تشنگیِ بدون ساقی بی معناست... و این رمز بلند مرتبه بودن سقایت است...
آدمی جاودانه می شود. جاودانه شدن هم راه و رسم خودش را دارد. به قول امیر و آقایمان: "هنوز هم برای شهادت فرصت هست... دل را باید صاف کرد...". همه ی اینها را گفتم که بگویم اصلا جای تعجب ندارد که در دهه ی نود باز هم بوی شهادت میان کوچه ها ی شهر پر از هیاهوی مان بپیچد... انگار همان دل صاف کار خودش را کرده! اهل اغراق نیستم،نوشته ام هم از سر رفع تکلیف نیست. اما حسرت است این که میان کلماتم موج میزند... انگار حالاحالاها باید بدوم به دنبال دل صاف...

هرچه این روزها پیش میرود،سرعت گذشت زمان هم بیشتر می شود... انگار فقط همان شهادت است که راز جاودانگی ست و مدام سر گوش ات می خواند: "یرثها عبادی الصالحون"...
انگار باید آماده تر بود... انگار باید آماده تر شد... کمی اطرافت را نگاه کن! این خیل عظیم سینه چاکان حسین(ع) را بنگر که مدام دارند کربلایی می شوند و امان از ما بیچارگانِ مانده در این روزمرگی هایِ شهر دروغ و ریا...
علی هم رفت. علی هم پر کشید. خدا میداند چقدر دعا کردیم که دروغ باشد این خبر ... اما نشد! افسوس... اصلا دلم نمی خواهد باور کنم علی دیگر نیست بین مان... هنوز یادآوری لبخند هایش دلم را می لرزاند... میترسم لب باز کنم؛امان از این اشک ها...
پ.ن:
ما چون دو دریچه روبروی هم/آگاه ز هر بگو مگوی هم/هر روز سلام و پرسش و خنده/هر روز قرار روز آینده/اکنون دل من شکسته و خسته ست/زیرا یکی از دریچه ها بسته ست/نه مهر فسون نه ماه جادو کرد/لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد...
"یوسف یوسفی"

بسم رب المهدی